کاش می تونستم

کاش میتونستم

کاش میتوانستم با دستانی که محکوم به نوشتنند تنهاییم، دلتنگیم و سکوت سرد فاصله ها را برایت نقاشی کنم.
کاش میدانستی عشق چه رنگی دارد تا میتوانستم از دلتنگی هایم با همان رنگ برایت بوم بسازم.
کاش میتوانستی شب هنگام با بالهای شیشه ای خیالت تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی.
دستانم را بگیری و تا ته زمان با من سخن گویی.
کاش می دانستی هر شب در تکرار لحظه ها خسته از سکوتی بی انتها با ماه ، با ستاره از تو می گویم.
کاش می دانستی در نبودن هایت به جای تو، برای شب بو ها، قاصدکها و یاس های دلتنگ حیاط شعر می خوانم.
در انتظارت می مانم تا یخ های زمان ذوب شود تا پرستوها به پرواز در آیند پس فعلاً محکومم و محکوم یعنی دلباخته دچار و دچار یعنی عاشق.

دیدگاهی ثبت کنید

- آدرس ایمیلتان منتشر نمیشود.
- گزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

یک × پنج =

برو بالا !