آرشیو تگ: شعر

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

دلبری با دلبری

دلبری با دلبری

میگویند در یک مجلسی از ژولیده نیشابوری پرسیدند: میتوانی فی البداهه شعری بگویی که ده تا کلمه ” دل ” درآن باشد و هر کدام معنای مختلفی داشته باشد؟ و او رباعی زیر را در همان مجلس سرود: دلبری با ... بیشتر بخوانید»»

افتادیم رو تکرار

افتادیم رو تکرار

دیگه کلمات هم ناقصن؛ دیگه نمیشه باهاشون بازی کرد. دیگه جمله ای نمونده که گفته نشه، دیگه احساسی برای بیان نداریم، دیگه هیچ صحنه ای زیبا نیست. هیچ شعری حرف جدیدی برای گفتن، هیچ عکسی صحنه جدیدی و هیچ کتابی ... بیشتر بخوانید»»

آنا دیلیم !
سیجیللی ﺩﻓﺘﺮﻳﻨﺪﻥ آدیوی سیلیب؛
پنجره نین بوغونا یازیرام سنی
داش دیوارلارا، تورپاغا، یئره، آغاج گووده لرینه قازیرام سنی
بعضاده هئچ نه ییم اولمور یازماغا
بارماقلا هاوایا یازیرام سنی!
سنی یازیرام من، یازاجاغام دا
ایسته مه سن ده هئچ سئومه سن ده !
هرنه ییمی الیمدن، آلیب گئتسن ده !
مزارلیغی منه مسکن ائتسن ده؛
قبیر داشلارینا قازیرامدسنی
ﻳﺎﺯﻳﺮﺍﻡ ﻣﻦ سنی
ﻳﺎﺯﻳﺮﺍﻡ سنی.

برو بالا !