آرشیو وبلاگ

اگر تمام روز احساس ترحم کنید و از رفتاری که با شما شده است غمگین باشید، به خاطر سهمی که در زندگی نصیبتان شده است ناله کنید، فرد یا چیز دیگری را به خاطر شرایط بدِتان مقصر بدانید، زندگی طولی‌تر و سخت‌تر میشود. اما اگر حاضر نباشید دست از رویایتان بکشید، قامت‌تان را صاف کنید و در برابر شرایط سخت استقامت داشته باشید، زندگی میشود آنچه از آن انتظار دارید و می‌توانید آن را زیبا کنید. هرگز زنگ را نزنید!

از کتاب “تختت را مرتب کن” نوشته ویلیام اچ مک‌ریون

برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و دگر صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه منه خسته، پایه ی پل
ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ی فردای من نیست
این ترانه ی زواله این صدا صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره عصای دستم

خائنانه‌ترین خیانت‌ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه‌ نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می‌گویی که احتمالاً اندازه‌ی کسی که دارد غرق می‌شود نیست. اینجوری است که نزول می‌کنیم و همین‌طور که به قعر می‌رویم، تقصیر همه‌ی مشکلات دنیا را می‌اندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکت‌های چند ملیتی و سفید پوست احمق و امریکا، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد.
نفع شخصی؛ ریشه‌ی سقوط ما همین است.

شب ها که دریا گهواره ام می شود
و سوسوی ستاره های رنگ پریده
رویِ موج های عریض اش استراحت می کند
آن زمان خودم را از همه کارها و عشق ها رها می کنم
آرام می شوم و تنها نفس می کشم
دریایی تکانم می دهد
که سرد و ساکت در دل هزاران چراغ آسمان دراز کشیده

#هرمان_هسه

اگر یک روز آن چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد چمدانت رو ببندی و بی‌خبر و بدون خداحافظی راهت را بگیری و بروی پشت سرت را هم نگاه نکنی‌؛ برو…
با خیال راحت این کار رو بکن…
مطمئن باش هیچ اتفاقی‌ برای هیچ کس نخواهد افتاد..!

ما را هم یک روز بی‌ خبر و بدونِ خداحافظی گذاشتند و رفتند..
چه شد؟؟؟ مگر مُردیم؟؟؟

#نیکی‌_فیروزکوهی

روز مرگم همه را مست کنید از می ناب
باده نوشید فراوان همگی مست و خراب
بهر آمرزش من ، میکده خیرات کنید
بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب

شب ختمم نه کسان جامه خود را بدرند
نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند
واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع
مرده شور ِهمه مرده خوران را ببرند

جمله سیمین بدنان رقص کنان ناز کنند
حیف زیبایشان است لچک باز کنند
همه اموال مرا میکده ای باز کنند
آنقدر مست نمایند که پرواز کنند

باورم نیست به رکعت که سراسر عدد است
سر ِ خود را و خدا ،جنس کِلاه از نمد است
پارسی نزد خداوند نمازم خوانید
که خداوندِ جهان ، جمله زبانها بلد است

این بهشتی که بگویند مرا مفت گران
که زموسیقی و از می خبری نیست
شاهکارا تو به میخانه بمان زانکه بهشت
هم کشیده ست به گند از ِقبَل آقایان.

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

به انسان ها نگاه کن و دل بسوزان. به خودت در میان آدم ها نگاه کن و به حال خویش دل بسوزان .
در غروب پرابهام زندگی، کورمال کورمال ، یکدیگر را لمس می کنیم ، می پرسیم ، گوش می دهیم و برای کمک فریاد می کشیم.
ما می دویم . می دانیم به سوی مرگ می دویم، اما نمی توانیم بایستیم.
ما فقط می دویم.

تجربه های معنوی ( سفر) اثر نیکوس کازانتزاکیس نشر کتاب خورشید ص ۶۰

برو بالا !