با تابش هر نگاه مبهم در طلوع دلگیرم، بوی دل انگیز غروب موجی می خروشد. با هر ندای دل فریب، قلبم حرف کوچ می زند. اینک غزلهای آشنایت که بویی غریب میدهد، چرا دستانت به من یک ذره امان نمی دهد ؟! نمی دانم چطور...
هر بار که میخوام اینجا چیزی بنویسم ، زیاد فکر میکنم! خودم رو در قبال نوشته های خودم مسئول میدونم. ولی هر چی فکر میکنم میبینم چیزایی که می خوام بنویسم به جز خودم به درد هیچ کسی نمیخوره. شاید اگه من رو هم به...