خانه » خاطرات

آرشیو دسته: خاطرات

شمردن

شمردن

ﻣﺮﺑﯽ ﻣﻬﺪ ﮐﻮﺩﮎ : ﮐﺴﺮﯼ ﺟﺎﻥ ﺷﻤﺮﺩﻥ ﺑﻠﺪﯼ ؟ ﮐﺴﺮﯼ : ﺁﺭﻩ ! ﺩﺍﯾﯽ ﺁﺭﻣﯿنم ﻳﺎﺩﻡ ﺩﺍﺩﻩ ! ﻣﺮﺑﻲ : ﺁﻓﺮﻳﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻭ ﺩﺍﻳﻲ ﺁﺭﻣﯿنت ! ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﺑﺒﻴﻨﻢ، ﺑﻌﺪ ﭘﻨﺞ ﭼﻴﻪ؟ ﮐﺴﺮﯼ : ﺷﻴﺶ ! ﻣﺮﺑﻲ : ﺁﻓﺮﻳﻦ ﻋﺰﻳﺰﻡ، ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﺑﻌﺪ ﻫﻔﺖ ﭼﻴﻪ؟ ﮐﺴﺮﯼ : ﻫﺸﺖ ! ﻣﺮﺑﻲ : ﺁﺍﺍﻓﺮﻳﻦ! ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﺑﻌﺪ ﺩﻩ ... بیشتر بخوانید »

سیگار نود درصدی

سیگار نود درصدی

سلام، دیدم قسمت خاطرات سایت یکم کم حجمه، گفتم خاطره ای که از خودم ندارم بنویسم، لااقل از دوستم شهاب یکی دو سطر براتون بگم… میگه رفته بودیم واسه نهار تو دانشگاه. داشتیم با دوستامون گپ میزدیم. یه سیگار درآوردم، آتیشش زدم شروع کردم به کشیدن… بعد یه نفر اومده میگه “ببخشید آقا این سیگاری که دارید میکشید میدونید چقدر ... بیشتر بخوانید »

نسا

نسا

نسا دختر عمم ۶ سالشه، مامانش بهش گفته خیلی خودسر شدی! خبر رسیده چندتا از لباس‌هاش و دو سه تا عروسک و بسته آدامسش و دفتر مشقش رو گذاشته تو کوله پشتیش. گفتن چیکار داری میکنی؟ خیلی جدی کوله رو میندازه رو پشتش، میگه: “تو خونه ای که به من توهین بشه جام نیست! دارم میرم!” عجب ها … :sweat: ... بیشتر بخوانید »

تفاوت عشق و ازدواج

تفاوت عشق و ازدواج

امروز میخوام تفاوت عشق و ازدواج رو از زبان یکی بهتون بگم … امیدوارم لذت ببرید …. :heart: یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت  و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید ... بیشتر بخوانید »

برو بالای صفحه