خانه » یادداشت » سفید، سیاه

سفید، سیاه

سیاه و سفید

تا حالا شده وسط یه شهر گم بشی؟! تا حالا شده بخوای فقط راه بری بدون اینکه بدونی کجا میری، کجا هستی، بدون اینکه بدونی برا چی داری میری؟!
این همه آدم، اما هیچ کس رو نمیشناسم. همه فقط زل زدن به گیجی و منگی من.
منی که دارم اینور اونور رو نگاه میکنم تا شاید بفهمم کجا هستم. شاید بفهمم برا چی هستم. شاید یادم بیاد کجا می خواستم برم.
شاید یه نگاه به ساعتم بندازم! شاید یه نگاه به تو. شاید،شاید تو به من.
گهگاهی با صدای همهمه های دوروبرم به خودم میام تا میام خودمو پیدا کنم.طولی نمیکشه که دوباره خودمو گم میکنم.
ساکت میشم. فقط به دیوار نگاه می کنم. یه کسی یا چیزی، نمیدونم، جلو چشمام تکون میخوره صداش میاد بهش خندیدم، رفت !!!
آینده رو به یادم میندازم، منتظر گذشته هستم.
برای غم های خودم و خودت می خندم.
برای شادی های خودم و خودت گریه می کنم.
نسبت به خودم بی تفاوتم.
نسبت به تو دلسرد دلسردمم.
نسبت به شما بی اعتمادم.
نسبت به همه مغرورم.
نسبت به خانوادم کم توجه.
نسبت به شهرم، غریبم.
نسبت به وطنم ناامیدم.
نسبت به دنیا در تعجبم.
نسبت به خدا… نمیدونم…
وقت زیادی نداریم.کار من تمومه میخوام منتظر انتظارت تا ابدت بنشینم! دیدن انتظار تو، تماشا داره !

خسته شدم از بس با این سفید و سیاه ها عمرم رو سپری کردم…

یا آهنگی بنواز ، یا منو رنگی کن !

منبع : سینا دات نت

دیدگاه، نظر یا پاسخی بنویسید

- آدرس ایمیلتان منتشر نمیشود.
- گزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالای صفحه